تبلیغات

پاتوق شهر

پاتوق شهر
نظر سنجی
آیا این مذاکرات با آمریکا باعث چرخیدن جرخ هسته ای و چرخ اقتصاد(کاهش بیکاری و رکود و تورم و... ) شده است؟






دوستان همراه




لینک های مفید
«لشکر خوبان» هم که نیازی به تعریف ندارد. کتابی که پس از تقریض حضرت آقا دوباره جان گرفت و به جمع پرفروش ها آمد. کتابی خواندنی و دوست داشتنی از خاطرات بچه های لشکر عاشورا.
«لشکر خوبان» هم که نیازی به تعریف ندارد. کتابی که پس از تقریض حضرت آقا دوباره جان گرفت و به جمع پرفروش ها آمد. کتابی خواندنی و دوست داشتنی از خاطرات بچه های لشکر عاشورا.



طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
«زندان الرشید» هم یکی از جدیدترین کتاب های دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری است که سوره مهر آن را چاپ کرده. مسئولیت خطیر راوی این کتاب، مخاطب را مجاب می کند که آن را از اول تا آخر به طور کامل بخواند.
«زندان الرشید» هم یکی از جدیدترین کتاب های دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری است که سوره مهر آن را چاپ کرده. مسئولیت خطیر راوی این کتاب، مخاطب را مجاب می کند که آن را از اول تا آخر به طور کامل بخواند.



طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]

 كتاب ناگفته های جنگ

خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی

 

معرفی:
این کتاب درباره خاطرات شهید علی صیاد شیرازی در زمان جنگ تحمیلی است که شامل فعالیت‏ها و اقدامات درخشان وی در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان جنگ تحمیلی می‏باشد که به عنوان فرمانده عملیات‏های مختلف در زمان جنگ نقش خود را به خوبی ایفا می کند. خاطرات ایشان که در طول جنگ ضبط شده بود در سال 137۸ برای چاپ به ایشان ارائه گردید که در همین سال هم به شهادت رسیدند.

ناگفته‌های جنگ در چاپ پانزدهم خود با شمارگان 2500 نسخه و با قیمت 5200 تومان توسط انتشارات سوره مهر انتشار یافته است.




طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
خرمشهر پایتخت جنگ
شهید بهروز مرادی/ به کوشش قاسم یاحسینی


بهروز مرادی اصالتا اصفهانی بود اما در خرمشهر بزرگ شد. برای همین وقتی که جنگ شروع شد، توی آن حماسه معروف، با جهان آرا و بقیه جنگید. بهروز فتح خرمشهر را هم دید. بعد از آن هم در جبهه ماند و ماند تا عاقبت در شلمچه شهید شد.

این کتاب، مجموعه یادداشت های روزنامه، نامه ها و مصاحبه های بهروز مرادی است درباره سقوط و آزادسازی خرمشهر. اینجا بخش هایی را می خوانید که ماجرای آن تابلوی معروف «به خرمشهر خوش آمدید – جمعیت 35 میلیون نفر» (جمعیت آن روز ایران) را روایت کرده است.

24 فروردین 1361: دیروزکه از راه اهواز به آبادان می آمدیم، تعدادی تانک و خدمه های آنها در حال حرکت به طرف آبادان بودند. نیروهای جدیدی هم از دارخوین در بیابان ها پیاده شده بودند. در ایستگاه 12 هم چند واحد ارتش دیده می شد که به تازگی به منطقه آمده بودند. همه چیز گواهی بر یک حمله می دهد.

10 کتاب برتر خاطرات جنگ

بیشترین صحبت بچه ها در مورد حمله خرمشهر است. عبدالله ورانی چند تابلو برای خرمشهر خواست. بالاخره بعد از یک سال و هفت ماه کم کم داریم به روز موعود نزدیک می شویم؛ شاید عده ای از این بچه ها آخرین روزهای عمرشان باشد. کسی چه می داند؟ اما خوش به حال کسی که خرمشهر را زیارت می کند و بعد شهید می شود. [...]

26 فروردین 1361: صبح، مشغول تهیه تابلوهای خرمشهر بودیم؛ بعدازظهر، به تمرین تیراندازی هجومی گذشت. [...]

30 فروردین 1361: دیشب در جاده اهواز – شادگان، نیروهایی را دیدم که برای فتح خرمشهر آمده بودند. مثل اینکه به یاری خدا، حمله نزدیک است. داشتم تابلوهای فتح خرمشهر را می نوشتم که بچه های صدا و سیمای رشت در مورد اینکه چرا نوشته ای جمعیت: 36 میلیون نفر، با من صحبت کردند. بعد هم چند عکس در زیر تابلوها با هم گرفتیم.

31 فروردین 1361: امروز صبح، خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود از آسمان. ساعت 6:30 که برای نوشتن دنباله تابلو «به خرمشهر خوش آمدید» به محل کارم رفتم، سه تا از پاسدارهای اعزامی هم آمدند. برای آنها خوابم را تعریف کردم.

ساعت 9 صبح عیدی آمد و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ سقوط کرد و خلبان آن را سالم دستگیر کردیم.» بعد که خلبان هواپیما، از آسمان به زمین می رسد، یک کتک مفصل از بچه های اصفهان در منطقه دارخوین نوش جان می کند ...


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
حرمان هور
به کوشش علیرضا کمری

احمدرضا احمدی دانشجوی سال دوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی بود و ورودی سال 64. این کتاب دست نوشته های آن شهید است. 93 قطعه از یادداشت های روزانه او که توی سه دفتر مختلف یادداشت شده بودند. جناب کمری این مجموعه را مرتب و مدون کرده است و شده این چیزی که از زمان انتشار (چاپ اول: 1372) تا به حال جزو پرطرفدارها باقی مانده.

متن کتاب پر از تشبیهات دهه شصتی است و چون شامل یادداشت هایی مناجات گونه هم هست در واقع شناختنامه از حال و هوای عرف این رزمندگان هم به دست می دهد. ظاهرا علیرضا داوودنژاد، کارگردان معروف سینما دارد فیلمی از روی این کتاب می سازد به اسم «چشمه».

امروز بچه های ضربت به عکس روزهای پیش که عصرها در جلوی چادرهایشان جمع می شدند و تعریف می کردند ومی خندیدند، هر کدام گوشه ای کز کرده بودند و گاهی آرام صحبتی میان دو نفر رد و بدل می شد و .... آن گاه سرهایشان تکان می خورد. امروز دیگر کسی شوخی نمی کند، نمی خندد. همه محزون و این حزن بر حزن تو می افزاید.

10 کتاب برتر خاطرات جنگ

دیروز همین موقع، بچه های ضربت به گشت رفتند، ولی در میان راه، که جاده از دره ای می گذشت، منافقان خودفروخته که در پشت بوته های انبوه و شیارهای پی در پی منطقه مخفی شده بودند، بچه ها را غافلگیر می کنند و به تقدیر سه تن شهید می شوند که مجید هم یکی از این سه نفر است. تا دیروز با ما بود، اما امروز ...
دیروز که او را دیدی، کتاب شیمی سال سوم را به دست گرفته بود و داشت مطالعه می کرد، نگاهی به کتابش کردی. گفتی: «شما بروید نظریه «آرنیوس و یون ئیدرونیم» را بخوانید. ولی او خنده ای بیش نکرد. زمانی می خواندی که آرنیوس برای نظریه اش که در ابتدا خریداری نداشت، می خواست خواص محلول های شیمیایی را مخصوصا در برابر عبور جریان برق بیابد.

تا آنکه آن شب گفت: »مواد در محلول ها همگی به صورت ملکولی حل نمی شوند، بلکه ممکن است بعضی مواد به صورت ذرات بارداری به نام «یون» تبدیل شوند و این اساس عبور الکتریسیته از محلول های الکترولیتی است. یون ئیدرونیم هم به علت تجزیه کم ملکول آب و پیوستن داتیوی «پروتون» به ملکول آب همجوار به علت کوچکی بیش از حد تراکم کار الکتریکی آن است. بعد می گفتیم تمام یون های پروتون به صورت (H3O+) است.»

زمانی اینها را می خواندی ولی فکر نمی کردی زمانی مجید سامری هم با تو در این نظریات مخصوصا آرنیوس اتفاق خاطر داشته باشد.


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
دا
سیده زهرا حسینی

دا، در لهجه محلی یعنی مادر و این کتاب خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را بازگو کند. سیده زهرا حسینی خرمشهری است. جنگ که شروع شد، مثل بقیه جوان های خرمشهری رفت مسجد جامع و خودش را معرفی کرد.

هر کاری که پیش می آمد، از امدادگری، حمل مجروح، تعمیر اسلحه، پخت و پز و توزیع مهمات کمک می کرد. پدر و بادرش شهید می شوند و او با دست خودش آنها را خاک می کند. دا، روایت همین روزهاست؛ با زبانی ساده و پر از جزئیات.

10 کتاب برتر خاطرات جنگ
پیکر جوانی را دیدم که به شکل دلخراشی به شهادت رسیده بود. نمی توانستم به او نگاه کنم؛ چه برسد بخواهم به او دست بزنم و یا جابه جایش کنم. پایین تنه اش از قسمت کمر بر اثر موج انفجار شکافته و پاهایش خلاف جهت تنه رو به بالا افتاده بودند ... دردناکتر از این، وضع پدر و مادر سالخورده جوان بود که از خانه محقرشان بیرون آمده با گریه و زاری او را صدا می زدند: عبدالرسول، عبدالرسول.

وقتی دیدم پیرزن خودش را روی زمین انداخت و کورمال کورمال روی خاک ها دست می کشید و جلو می آید، تازه فهمیدم چشمانش نمی بیند. پیرزن روی جنازه دست می کشید و می گفت: یومّا، یومّا، مادر، مادر. انگار از سکوت پسرش فهمیده بود اتفاقی افتاده.


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
هفت روز آخر
محمدرضا بایرامی

منظور از «هفت روز آخر»، هفت روز آخر جنگ است: از 21 تا 27 تیر 1367 که ایران قطعنامه را قبول می کند. راوی، سه روز از این هفت روز را در مناطق جنگی بوده و چهار روزش را در خانه. حجم کتاب 150 صفحه است که 117 صفحه به حوادث روز سه شنبه 21 تیر اختصاص دارد.

شاید به این خاطر که اتفاقی که در روز 21 تیر می افتد، یعنی عقب نشینی اجباری گردانی که راوی عضو آن است، تاثیر بیشتری در کل داستان کتاب دارد. روایت کتاب داستانی و پر از جزئیات است. توی انتخاب های کارشناسان ما، بیشترین امتیاز را همین کتاب آورد.

10 کتاب برتر خاطرات جنگ

بچه ها، اطراف ماشین، در رفت و آمد هستند. چند بار، جسته و گریخته، کلمه «آب» می شنوم. با خودم می گویم: «لابد اینجا ها چشمه ای هست.» دستم را جلوی چشمم می گیرم و پایین می روم. از چشمه، خبری نیست. بچه ها دور یک مرد جمع شده اند.

مرد «دشداشه»ی سفیدی پوشیده و «جامانه»ی سفیدی هم به سر دارد، لاغر و قدبلند است. دارد سعی می کند بچه ها را آرام کند. «جوش نزنید برادرها! آب زیاد هست، یک کلمن پر! به همه تان می دهم.» می روم توی صف. بچه ها برای آب خوردن، سر و دست می شکنند – آب زیاد است. بالاخر به هر کدامتان، یک در کلمن می رسد. سرانجام نوبتم می شود. مرد عرب،در کلمن را پر از آب می کند می گیرد به طرفم، آب را می گیرم. دست و دلم می لرزد. در تمام طول راه، در همه لحظات امید و ناامیدی، تنها کلمه ای که ورد زبانمان بوده، همین بوده؛ آب!


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
کنار رود خین
اشرف السادات مساوات

مهرداد سیستانی سال 61 و برای آزادسازی خرمشهر رفت جبهه. وقتی می رفت 17 ساله بود. تا ابد هم برای مادرش 17 ساله ماند. چون دیگر هیچ وقت برنگشت. یک روز از سپاه آمدند دم خانه خانم مساوات و به او گفتند پسرش مفقودالاثر است. داستان از اینجا شروع می شود. خانم مساوات دنبال جسد پسرش بیشتر جبهه ها را می گردد تا عاقبت سال 69 جنازه مهرداد پیدا می شود. «کنار رود خین» داستان این جست و جو است و البته محل شهادت مهرداد.

10 کتاب برتر خاطرات جنگ

وقتی به کنار کانتینرها می رسیم، با باز شدنِ اولین کانتینر، چشمم به پیکر چند شهید می افتد که سوخته اند و پوست بدنشان مثل چادرم سیاه شده. از این همه ظلم، اشک هایم روان می شود. خود را وابسته به آنها می بینم. همه همان مهرداد من هستند. می خواهم آنها را ببوسم و ببویم و با تک تکشان دردل کنم اما خجالت می کشم. همراه ما جوانی است که از آمل آمده و دنبال برادرش می گردد. اولین شهید، کنار در کانتینر قرار دارد. جوان می گوید: «این برادر من است؛ چون جورابی که پای اوست، مال من است. آن را موقع رفتن به جبهه، از من گرفت.»


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 07:59 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
جنگ دوست داشتنی
سعید تاجیک

برای این نویسنده خوش ذوق داستان های جنگی، خود جنگ هم مثل یک داستان بوده. یک داستان مهیج و البته پر از خنده. کاراکترهای کتاب تاجیک، هم رزمندگان معمولی و گمنام هستند و هم شهدای نامداری مثل حاج همت.

خمپاره های دشمن مدام به اطرافمان می خوردند. گهگاه هم گلوله های مستقیم تانک مثل برق از بالای سرمان می گذشتند و به پشت سرمان اصابت می کردند. در همان لحظه، جواد اشاره کرد، از روی صندلی بلند شدم و ایستادم. جیپ همچنان به طرف خط می رفت. با صدای بلند گفتم: «اگر با کشته شدن ما فاو پابرجا می ماند، پس ای خمپاره ها ما را دریابید!»

10 کتاب برتر خاطرات جنگ

برادر شریفی که هول کرده بود، با لهجه ترکی فریاد زد: «آهای! چه کار می کنی؟ بگیر بشین. اینجا تو دید مستقیم دشمن است!» بچه ها زدند زیر خنده. گفتم: «دلم برای حوری های خوشگل بهشت تنگ شده. می خواهم شهید شوم. آهای حوری های خوشگل کجایید... اللهم زوجنا من الحور العین!»

فاصله ما تا خط حدود 200 متر بود که ناگهان یک خمپاره 120 زوزه کشان آمد و چند متری ما به زمین اصابت کرد. شریفی که حسابی خود را باخته بود، فریاد زد: «تو امروز سر ما را به باد می دهی!»

جواد در حالی که می خندید، به شریفی گفت: «ولش کن، زیاد سر به سرش نگذار. این دیوانه است. تا به حال چند بار او را موج سنگین گرفته!» شریفی گفت: «از کارهاش معلومه! برای چی این را دنبال خودتان آوردید؟» جواد خندید و گفت: «برای خنده!»


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
روزهای آخر
احمد دهقان

دهقان را با آن داستانی می شناسیم که تبدیل شد به فیلم (پاداش سکوت) و جنجالی. رد داستان نویسی او اینجا هم پیداست. «روزهای آخر» روایتگر روزهای عملیات بیت المقدس 7 است و روزهای آماده باش. بعد برمی گردند به دوکوهه. معروف ترین پادگان جنگ ایران. خبر قبولی قطعنامه را همانجا می شنوند و بعد همه چیز تمام می شود.

بعد از ناهار بلند می شوم. روی بالکن می نشینم و چای را دم می کنم. بچه ها دور هم مشغول صحبت می شوند. لیوان هایی را که تا چندی قبل شیشه مربا بوده اند، روی میز می چینیم. با دستمالی کتری روی سماور را برمی دارم و می آورم طرف لیوان ها. می خواهم اولین لیوان را پر کنم که رادیو سیاه رنگ خبر از ساعت دو می دهد. علی در حالی که به دیوار تکیه داده، می گوید: «صدای رادیو رو زیاد کن!»

10 کتاب برتر خاطرات جنگ

با دست دیگر پیچ رادیو را می چرخانم. صدای مارش اول اخبار، دیگر صداها را می پوشاند. مشغول می شوم به ریختن چای. سومین لیوان را پر می کنم که گوینده اخبار شروع به صحبت می کند. گوش هایم را تیز می کنم: «دولت ایران امروز طی نامه ای به دبیر کل سازمان ملل رسما قطعنامه 598 را پذیرفت...»

همانطور می مانم و خشکم می زند. شوکه می شوم. نگاهم روی حباب های توی لیوان قفل می شود. توی سرم مرور می کنم: «... رسما قطعنامه 598 را پذیرفت ... رسما ... پذیرفت ... قطعنامه ...» کتری را روی لبه بالکن می گذارم. برمی گردم. علی همانطور تکیه داده به دیوار مانده است.


طبقه بندی: معرفی کتب برتر،
[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ همکلاسی آسمانی ]
معرفی کتاب «من زنده‌ام»- به همراه برگه سوال مسابفه از اول محرم تا چهلم وقرعه کشی بزرگ

از پشت پرده اشک

وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن‌ها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید؟...


سی و چند روز بیشتر از حمله‌ی رژیم بعث به ایران نگذشته بود که چهار نفر از دختران امام خمینی دست نامحرمان اسیر شدند! «بنات‌الخمینی» عنوانی بود که سربازان صدام به چهار بانوی امدادگر ایرانی داده بودند. بعثی‌ها اول که ماشین‌شان را محاصره می‌کنند، از خوشحالی پایکوبی می‌کنند و پشت بی‌سیم به فرماندهان‌شان اعلام می‌کنند که دختران خمینی را گرفتیم! بعدتر برخی دیگر از افسران بازجو به این بانوان غیرنظامی می‌گویند از نظر ما شما  ژنرال‌های ایرانی هستید!




خانم آباد در کتابش نوشته است: «نمی‌خواستم جلوی دشمن ضعف نشان دهم. عنوان «بنت الخمینی» و «ژنرال» به من جسارت و جرأت بیشتری می‌داد. اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود می‌ترسیدم. نمی‌توانستم فکر کنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. دلم روضه‌ی امام حسین می‌خواست. دوست داشتم یکی بنشیند و برایم روضه‌ی عصر عاشورا بخواند. خودم را سپردم به حضرت زینب... ب.

وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن‌ها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید؟ و با اسلحه‌هایشان برادرها را از هم دور می‌کردند. نگاه‌های چندش‌آور و کش‌دارشان از روی ما برداشته نمی‌شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت و با لهجه‌ی غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقی‌ها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!







ادامه مطلب

طبقه بندی: ولایت فقیه - امام خمینی و امام خامنه ای، معرفی کتب برتر،
برچسب ها: من زنده ام، کتاب برتر، معرفی کتاب، خاطرات اسارت، دختر17ساله، یادداشت امام خامنه ای،
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ سردار داداشی ]

 

معرفی کتاب

 

عصایی كه راوی قسمتی از جنگ شد

سید ناصر حسینی‌پور كتاب «پایی كه جا ماند» را به ولید فرحان، شكنجه‌گری كه از هیچ فرصتی برای آزار و اذیت او غافل نمی‌ماند تقدیم كرده. شكنجه‌گری كه او را مجبور به دویدن بر روی یك پا می‌كند، او را مجبور به ساعت‌ها خیره شدن به آفتاب می‌كند و برایبیرون كشیدن اطلاعات از ناصر با كابل به جان او می‌افتد.

      


ادامه مطلب

طبقه بندی: ..........سیره شهدا، معرفی کتب برتر،
برچسب ها: کتاب، پایی که جاماند، کتب برتر، تایید امام خامنه ای، سیدناصرحسینی پور،
[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ سردار داداشی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


ماباسخن رهبر خود دمسازیم
برصلابت کلام او می نازیم
با کوشش وسعی خویش انشاالله
یک مملکت محمدی می سازیم.

از قرارگاه شهید ابوعمار (اولین وبلاگ انجمن شهرستان بهشهر )
91-90
همزمان با سالگرد شهادت شهیدمطهری وروزمعلم

آخرین مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :